تبليغاتX
کوروش ابر مرد تاریخ



به خشنودی اهورامزدا

ما سربازان کوروش سال 86 را سال کوروش بزرگ می نامیم.
فرزندان راستين كوروش :
امپراتوري فراموش شده
هخامنشیان
امپراتوري پارس
کوروش کبیر 1
کوروش کبير 2
راه کوروش
کوروش بزرگ 1
کوروش بزرگ 2
دفاع از بیستون(بیستون را نجات دهیم)
کوروش هخامنشی
نجات دهنده
ایین وفرهنگ ایران باستان
کوروش پیام آور بزرگ
سپاه جاويدان
ايران جاودان(ملی گرای ايراني بيدار شو)
درفش كاوياني
وبلاگ اطلاع رسانی گروه مرکزی رایانه
کوروش و آزادی
كوروش كبير
آتشكده زرتشت
پايگاه اطلاع رساني يادمانهاي تاريخي::: دشت پاسارگاد
كانون تاريخ ايران
قالب های پارسی

هم انديشان پارسي :
فریاد ایران
گامبرون
سال 86 سال کوروش بزرگ
جامعه ی پارسی ها
نور ایزدی
ایران و اسلام
حماسه چالدران
دل باراني
به نام خداوند جان و خرد
شعله های پارس
ایران بیمار
جاوید میهن و پاینده باد هم میهن
من آریاییم
گزارشگر
آريو برزن
مهر آذر پارسی
ایران وطنم
اندیشه زرتشت
سرزمین پارسیان
فر ایران را می ستایم
دختر آریایی
پاورقي
English literature
بابک خرمدین
مزدا اهورا
زردشت
پامياد آريانيسم
پژوهش‌هاي ايراني
زرتشتیان ایران
من بهمن جازويه دوباره زنده شدم تا انتقام يورش تازيان بر ميهنم را باز پس گيرم
پارسی زندگی کنیم
اشو زرتشت ، پیامبر اهورائی ایران زمین
ایران زمین (این سرزمین اهورایی )
تاریخ و فرهنگ ایران
بياييد به ايراني بودن بازگرديم،
ايران نامه
مهرآذر پارسي
باهماد ناسكا
مراسم سوسمار خوری اعراب وحشی((تازی های وحشی)) :
CCG Flags
CCG Opinion
CCG Internet Television
CCG Football Pages
CCG Movies
Best Sites
مجموعه ی ادبی کاپیتان
اتاق گپ زنی گروه مرکزی رایانه
واحد سیاسی گروه مرکزی رایانه
شبکه ی سرگرمی شیدا
فیلترشکن گروه مرکزی رایانه
بايگاني پيوندها

طراح قالب :
:: Farsi-sare.khorshidvash.Com ::


ParsTheme
Powered By
BLOGFA.COM

تعداد بازديدها:

RSS

سال 1386 را سال کوروش بزرگ بنامیم


براستي كاوه آهنگر کيست؟ براستی کيست! او با چرم و سندانش در کجای تاريخ فرهنگی ما ايستاده است. چه ميکند و چرا هنوز پس از هزاران سال هنوز نمرده و نامش همچنان در ذهن ميهن پرستان باقيست است! اما نخست٬ بهترست از پيشه ی آهنگران ياد کنيم.

آهنگر، قهرمانيست «تمدن ساز» که رسالت بزرگی همچون بازسازی کاينات؛ سازماندهی دوباره ی دنيا و افشای اسرار فرهنگ بر آدميان را بر عهده دارد. او هميشه-قهرمانيست که دقيقا ميداند کی و کجا بميدان بيايد و ضد قهرمان دوران را از بيشه بدر کند.

ايرانيان از آنجا که همه و همه شان ذهن تاريخی دارند و تاريخ را ميفهمند٬ کاوه ی (آهنگر) را دوست ميدارند و ميشناسند و البته تحسينش ميکنند. آهنگر با نقش استوره ای خود که با (چيرگی بر آتش) آغازش کرد و در سراسر دنيا اين تجربه ی بنيادين بشر را در «چيرگی و از آن خود کردن يک نيروی برون انسانی و مقدس» گستراند قابل احترام است. و نزد کسانيکه آتش پديده ايست سپندينه و ايزدی ؛ چه بسا ارزش و احترامش نيز بيشتر است.

قدرت «تغيير» و تبديل که در هر شعله ی آتش نهفته است از سوی فرهنگ های گونه گون و بويژه گل سرسبد همه ی آنها ايران؛ بعنوان عاملی برای همه گونه پاکسازی مورد «شناسايي» و احترام قرار گرفت.

از سوی ديگر؛ کاوه ی آهنگر هميشه دمخور با آتش و برافروزنده ی هميشگی آن و از سوی ديگر کنترل کننده ی آنست. آتشی که خدايان از آن بر خاسته اند.آتش سپند؛ آتش افشاگر؛ آتش گناهسوز پاک کننده؛ دگرگونساز و اعتلا بخش.آنکه «آزمون آتش» را از سر ميگذراند و خويشتن را به شعله های فروزانش ميسپارد؛ ديگر فردی همانند سايرين نخواهد بود. او ديگر تمام وجود خود را بسوختن داده است . پس ديگر هيچ آتش و اژدهايی بر او کارگر نخواهد افتاد و تنها هموست که توان دارد تا جام و تخت ربوده شده را از اهريمن باز ستاند.

از همان زمانها بود که آهنگر ماهيت آتشين يافت. کسيکه بسبب ماهيت و کيفيت حرفه ی ويژه خود نقشی اجتماعی را متناسب با آتش نيز دريافت می دارد. براستی چرا هيچکس ديگری بجز او نبود تا بتواند «شعله بکشد» و غريوش پوستين «شاه دروغين» را پاره کند؟!
از سوی ديگر آن آتش روشنی بخش که در دل تاريکی ها و در دکان او می سوخت نويد گر يک روشنايی نيز بود. چيزی که ميتواند همه ی چشمها و هوشها را بخود مشغول دارد. تا بتواند وظيفه ی انتشار نور را به اعماق تاريکی ها به انجام رساند.

سر انجام؛ آهنگر-قهرمان ما با قدرت دستان و نگاههای خيره بر آهن گداخته ؛ همچنان ضربات آهنگينی را بر پيکر «پولاد زمان» فرود می آورد . او آهسته و پيوسته کار ميکند و آهن گداخته که نماد «طبيعت» ست تسليم ضرباهنگ آهنگر ميگردد.بهر روی؛ آهنگر همچون نخستين و تنهاترين عامل «دگرديسی ارادی اشياع و زنده گان» بديده ميآيد .
يا که شايد همچون نيای پيشين و دوردست پيشه وران و رزمندگان؟!.. آری ؛ همانها که نه تنها راز زندگی روزانه که «قدرت مرگ و نابودي» و «راز زايش چيزهای خوب» را در اختيار دارند.
پاينده ايران و ايراني

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت توسط سرباز فدایی کوروش


[ ) ] [  ] [ 5 ]


رهبری بابک جنبش سرخ جامگان تقريبا شبيه جنبش سپيدجامگان بود، منتها با يك تفاوت كه بابك رهبر اين جنبش بر عكس المقنع، هيچ وقت خودش ادعاي پيامبري يا خدائي نكرد و براي جلب توجه پيروانش، نه ماه نخشب از چاه بيرون آورد و نه وسيله ي انعكاس نور خورشيد بعنوان تجلي نور خدا داشت و نه فرصت يافت كه خودرا به تنور آتش بيافكند كه پيروانش بيشتر به بازگشت او اعتقاد پيدا كنند، آنگونه كه حكيم هاشم مقنع انجام داد، بلكه اكثريت مردم زحمتكش اورا به خاطر مقاومتش درمبارزه، بي باكي و دليري و توانائي معجزه آسا و مردم داريش، بحد پرستش ستايش می‌‌كردند وبفرمانش گوش فرا می‌‌دادند. مطهر بن طاهر مقدسي گرچه يكي از دشمنان سر سخت خرم دينان بود، اما در وصف مرام و مردانگي ونيكو كاري بابكيان چنين نگاشته است: «از ريختن خون جز به هنگامي كه علم طغيان بر افرازند، خود داري می‌‌كنند، به پاكيزگي بسيار مقيدند. ميل دارند با نرمي و نكوكاري با مردم ديگر آميزش كنند و اشتراك زنان را با رضايت خود آنان جايز می‌‌دانند». قابل ذكر است، اين نيش زهرآگين آخر جمله مقدسي، منحصر به اين تاريخ نويس اسلامي نبوده، بلكه آن گونه كه انصافپور در نهضتهاي ملي و مذهبي آورده است، اين سلاح همه تاريخ نگاران عليه مخالفان عقيدتي بوده است. او می‌‌گويد: «در آن روزگاران چون حكام، ولينعمت اهل قلم و روشنفكران بودند و بر زندگاني و روزي دبيران و خبرنويسان و تاريخ نگاران و شاعران غير آزاد خداوندگاري داشتند؛ هر آنچه از امور مصالح خويش را بر مراد می‌‌ديدند به آن تقرير می‌‌كردند چنانكه دبيران از بيم جان و خانمان نه فقط نمی‌توانستند سخنان شورشگران و مخالفان را منعكس سازند بلكه براي تحكيم موقعيت خود و گاه براي خوشايند خداوندان دولت و ولينعمت خود به توده هاي قيام كننده ناسزا هم می‌‌گفتند و برايشان اتهام هاي ناروا و دور از حقيقت وارد می‌‌كردند و درباره شان سخنان خلاف واقع می‌‌نوشتند». بهرصورت پس از مرگ جاويدان كه در جنگي زخمي شده بود و پيش از فوت به همسرش وصيت نموده بود كه روح او در بابك حلول خواهد كرد و او بايد بابك را بعنوان جا نشينش به مردم معرفي نمايد. لذا بنا به اين وصيت بابك پرچم مبارزه جاويدان را بدست گرفت و همانگونه كه گفته شد، بيش از ۲۲ سال عليه خلفاي اسلام جنگيد.

 سرانجام جنبش متاسفانه معتصم، خليفه اسلام، موفق شد با اهداء پول زياد و مقام به افشين، شاهزاده ايراني، بابك را با نيرنگ به دام بياندازد و اورا با فجيع ترين شكل در بغداد به قتل برساند. خواجه نظام الملك وزير سلجوقيان در كتاب سياستنامه خود آورده است:«چون چشم معتصم بر بابك افتاد، گفت:«اي سگ، چرا فتنه در جهان انگيختي و چرا چندين هزار مسلمان بكشتي؟» هيچ جواب نداد. فرمود تا هر چهار دست و پايش ببرند. چون يك دست ببريدند، دست ديگر در خون زد و در روي ماليد و همه روي را از خون سرخ كرد. معتصم گفت: «اي سگ، باز اين چه علم است؟» گفت: «در اين حكمتي است.» گفتند: «آخربگوي، چه حكمتي است؟» گفت: «شما هردو دست و پاي من بخواهيد بريدن، و گونه مردم از خون سرخ باشد، و چون خون از تن برود، روي زرد شود. ... من روي خويش به خون سرخ كردم تاچون خون از تنم بيرون شود، نگويند كه از بيم و ترس رويش زرد شد». خواجه نظام الملك در ادامه می‌گوید؛ معتصم را سه فتح برآمد كه هر سه قوت اسلام بود؛ يكي فتح روم، دوم فتح بابك و سوم فتح مازيار در طبرستان، كه اگر از اين سه فتح يكي بر نيامده بودي اسلام شده (رفته) بود.

 جنبش‌های همدوره قابل ذكر است كه جنبش سرخ علمان به رهبري مازيار بن قارن در يك برهه از زمان در شرق و غرب ايران با بابكيان هم عصر بوده اند. دو سال پس از شكست بابك، مازيار بن قارن نيز گرفتار آمد و اورا در زير تازيانه كشتند، زيرا انكار كرد كه با افشين شاهزاده ايراني مكاتبه داشته است. خليفه جسد مازيار را هم در كنار پيكر خشكيده همرزم قهرمانش بابك بدار، آويخت. ديري نپائيد كه جسد افشين نيز به آنان پيوست. خرمدينان نيز همانند پيشينيان خود به تناسخ روح قايل بودند و گويا مرام مزدكي داشتند. شهرستاني در اين باره می‌گوید:(۱۵) “پيروان بومسلم و مبيضه (سپيدجامگان) نيز از خرمدينان بودند. خودعنوان خرمديني نشان می‌دهد كه بايد حتي دردوران ساساني مانندتراكيب “بهديني“ (كيش زرتشتي) و“درست ديني“ (كيش مزدكي) ايجاد شده باشد“. در هر حال ابن النديم در الفهرست نيز مزدكي بودن خرمدينان را تاييد می‌‌كند و مينويسد: “خرمدينان كه بسرخ جامگان شهرت دارند از پيروان مزدك هستند و در آذربايجان، ري ارمنستان، ديلم، همدان و دينور (مركز ولايت شرقي كردستان آنروزي) پراكنده اند“. مسعودي تاريخ نويس قرون وسطا در رابطه با پيروان خرمديني در زمان خود می‌‌نويسد: “اكنون به سال ۳۳۲ هجري بيشتر خرميان از فرق كردكيه و لودشاهيه هستند و اين دو فرقه از همه خرميان معتبر ترند“. [ویرایش] ایران پس از جنبش خرمدینان از شكست بابك خرمدين تا سال ۲۵۴ هجري قمري جنبشهاي ديگر در برابر خلفا فرا گير نبودند. از اين سال بود كه انقلاب سازمان يافته بردگان به رهبري علي بن محمد رازي زنگي يار (صاحب الزنج) كه بزنگي ياران شهرت يافت و تا سال ۲۷۰ هجري قمري دوام آورد و يك دولت نيز در جنوب غربي ايران تشكيل داد، زمينه را براي ضعف خلفا و پايان حاكميت اعراب در ايران آماده نمود. افزون بر اين در كتب تاريخي و از جمله تاريخ طبري گاه می‌‌بينيم كه: “ علي بن ابان“ سپه دار نامدار و بزرگ زنگي ياران، از بحرين و يمامه به سوي ري سپاه می‌‌برد و يا كردان كه با دربار خلافت در ستيز بودند، به دولت بردگان زنگي يار خراج می‌‌دادند و يا علي بن محمد زنگي يار پيشواي بردگان از آنان (كردان) می‌‌خواست كه در منبرها به نام او خطبه بخوانند.(۱۷) اين نكات كه در لابلاي تاريخ ديده می‌شود، نشانه آنست كه كردان نه اينكه در ستيز دائم با خلفاي اسلام بوده اند، بلكه به جنبشهاي ضد خلفا نيز گرايش نشان داده اند. خواجه نطام الملك زنگي ياران را نيز به مزدكي و بابكي بودن متهم می‌‌كند.(۱۸) زنگي ياران درمدت ۱۵ سال صدو پنجاه و شش بار با سپاهيان خليفه نبرد كردند كه در نبردهاي آخرين در سال ۲۷۰ هجري قمري شكست بدي خوردند و با تسخير مختاريه، پايتخت زنگي ياران توسط سپاهيان خليفه، حكومت آنان برچيده شد. اگرچه زنگي ياران و همه بردگان و مردم ستم ديده ديگر، از ظهور قريب الوقوع قرمطيان به سال ۲۸۷ هجري آگاهي نداشتند؛ ولي باز همچنان به ظهور نهضتي ديگر اميدوار مانده و چشم به آينده دوختند. 

 دلیل ناکامی جنبش همانگونه كه در پيش نيز اشاره شد، يكي از دلايل شكست اين جنبشها همان نداشتن اتحاد بوده است. طبري تاريخ نگار قرون وسطا خبري دارد حاكي ازاينكه حمدان قرمط بنيانگذار قرمطيان كه در سالهاي ۲۵۰ - ۲۷۰ هجري سالار صدهزار شمشيردار بوده و از علي بن محمد زنگي يار دعوت می‌‌كند كه براي مبارزه با دشمن واحد خود دريك جبهه متحد شوند جواب موافق نميگيرد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت توسط سرباز فدایی کوروش


[ ) ] [  ] [ 5 ]


خَشايارشا از پادشاهان هخامنشي است. پدرش داريوش بزرگ و مادرش آتوسا دختر کوروش بزرگ بود.
نام خشايارشا از دو جزء خشاي (شاه) و آرشا (مرد) تشکيل شده و به معني «شاه مردان» است.
سلطنت خشايارشا
خشايارشا در سن سي و شش سالگي به سلطنت رسيد و در آغاز سلطنت شورشي را که در مصر برپا شده بود فرونشاند و بعد به بابل رفت و شورشهاي آنجا را نيز سرکوب کرد. در اين جنگ قسمت اعظم بابل ويران گشت.
خشايارشا در صدد استفاده از اختلافات داخلي يونانيان نبود و نمي‌خواست به اين کشور حمله کند. اما اطرافيان وي از جمله مردونيه داماد داريوش شکست ماراتن را مايه سرشکستگي ايران ميدانست و خشايارشا را به انتقام فراميخواند. يونانيان مقيم دربار ايران نيز که از حکومت اين کشور ناراضي بودند از خشايارشا درخواست ميکردند که به يونان يورش برد. در آنزمان در يونان حکومت‌هاي مستقلي با عنوان دولت شهر بر هريک از بلاد اين کشور حکمراني ميکرد.

حمله به يونان
سرانجام خشايارشا به قصد حمله به يونان به کاپادوکيه واقع در آسياي صغير رفت و اين شهر را مرکز ستاد فرماندهي خود قرار داد. وي سه سال تمام به تجهيز سپاه مشغول شد و در نهايت سپاه بزرگي که بنا به گفته هرودوت در آن، 46 گونه نژاد و قوم مختلف حضور داشتند بسيج کرد و در بهار 480 قبل از ميلاد به سوي يونان حرکت کرد. عربها، هندي ها، پارسها، مادها، سکاها، فنيقيها، مصري‌ها و حتي ساکنان جزاير خليج فارس نيز در اين لشکرکشي حضور داشتند. البته لازم بذکر است که مورخان يوناني در مورد تعداد افراد قشون ايران در اين لشکرکشي راه مبالغه نموده‌اند و گاه تا پنج ميليون نفر نيز ذکر کرده‌اند اما بنا به نوشته ساير مورخان تعداد افراد سپاه خشايارشا پانصدهزار نفر بوده که البته همه آنها سرباز نبوده و بسياري آشپز و ملوان و ... در اين ارتش خدمت مينمودند.
نبرد ترموپيل و تصرف آتن
به ابتکار خشايارشا پلي از قايق بر روي بغاز داردانل ساختند که نيروي زميني ايران توانست از روي آن عبور کرده و وارد خاک يونان شود. در ابتدا خشايارشاه با پادشاه کارتاژ(Carthage)صلح کرد تا وي يونانيان را همراهي نکند. علاوه بر اين، تعداد زيادي از يونانيان به ارتش خشايارشاه پيوستند از جمله مردم منطقه تسالي(Thessaly) اما در همين هنگام طوفاني سهمگين وزيد و به کشتي هاي ايران خسارت وارد کرد. سرانجام در درياي آرتمزيوم(Artemisium) بين کشتي‌هاي دو سپاه جنگ درگرفت و يونان شکست خوردند. نبرد ديگر در تنگه ترموپيل(Thermopylae) در گرفت که به علت تنگي جا نيروي ايران با مقاومت آتني‌ها و اسپارتي‌ها که براي نخستين بار باهم متحد شده بودند مواجه شد. سرانجام يک يوناني به ايرانيان که در آستانه شکست بودند راهي را معرفي کرد که به پشت تنگه مي‌رفت. يونانيان با آگاهي از اين خيانت گريختند و فقط لئونيداس(Leonidas)(حاکم اسپارت) بهمراه سيصد اسپارتي برجاي ماندند و همگي کشته شدند(پاورقي 1). سپاه ايران بعد از اين جنگ آتن را به تصرف درآورد و به تلافي سوزاندن آتشکده سارد توسط يونانيان در زمان داريوش، معبد آکروپوليس را به آتش کشيدند.
جنگ در خليج دريايي سالاميس
پس از آن يونانيان اقدام به مشورت نمودند يکي از بزرگان آتن به نام تميستوکلس(Themistocles) معتقد بود که در جزيره سالاميس(Salamis) به دفاع بپردازند اما ساير يونانيان ميگفتند که بايد در تنگه کورينت(Corinth) مقاومت کرد. تميستوکلس که ديد نميتواند نظر خود را به ديگران بقبولاند نامه‌اي به شاه ايران نوشت و خود را از طرفداران يونان نشان داده گفت که چون آنان قصد فرار دارند وقت آن است که سپاه پارس آنان را يکسره نابود کند. خشايارشا پيغام را راست انگاشته ناوگان مصري تحت فرماندهي ايران جزيره پنسيلوانيا را تسخير کرد. يونانيان در جزيره سالاميس گير افتادند و لذا گفتند يا بايد در همين جا مقاومت کنيم يا نابود شويم و اين همان چيزي بود که تميستوکلس ميخواست.
نيروي دريايي ايران برخلاف کشتي‌هاي يوناني که آرايش صف را اختيار کرده بودند به دليل تنگي جا بطور ستوني اقدام به حمله کرد و ناگهان زير آتش نيروهاي دشمن قرار گرفت. جنگ تا شب ادامه داشت و در اين جنگ بيش از نيمي از کشتيهاي ايران نابود شد و لذا سپاه ايران اقدام به عقب نشيني کرد. يونانيان که ابتدا متوجه پيروزي خود نشده بودند در صبح روز بعد با شگفتي ديدند که از کشتيهاي ايراني خبري نيست! تميستوکلس بعد از اين پيروزي گفت: «حسادت خدايان نخواسته که يک شاه واحد بر آسيا و اروپا حکمراني کند.»(پاورقي 2)
در همين زمان خشايارشا اخبار بدي از ايران دريافت کرد و لذا اقدام به مشاوره با سرداران خود نمود. نظر مردونيه اين بود که خود وي با سيصد هزار سپاهي براي تسخير کامل يونان در اين سرزمين باقي بمانند و خود خشايار شاه به ايران بازگردد. شاه اين نظر را پذيرفت ولي در زمان بازگشت تعداد زيادي از اسبان و سپاهيان وي در اثر گرسنگي و بيماري مردند.
نبرد پلاته
از سوي ديگر مردونيه به يونانيان پيشنهاد داد که تبعيت ايران را بپذيرند و گفت که در اين صورت در امور داخلي خويش آزادند. اما آنان اين پيشنهاد را رد کرده جنگ دوباره در گرفت. مردونيه آتن را باز هم به تسخير درآورد اما در محل پلاته(Plataea) صدهزار يوناني در مقابل وي صف آرايي کردند. در ابتدا تصور مي‌شد که ايرانيان پيروز هستند چراکه نهايت دلاوري را نشان دادند اما اين گونه نشد. مردونيه در آغاز جنگ در اثر تيري که به وي اصابت کرد کشته شد و سپاه بي سردار ايراني نبرد بي حاصلي را آغاز کرد که تنها سه هزار ايراني از آن جان سالم بدر بردند.
نبرد ديگر، جنگ در دماغه مي کيل(Mycale) است: ناوگان ايران که پس از نبرد پلاته در حال بازگشت به ميهن بود، در اين محل توسط سپاه دشمن منهدم شد.
حمله يونان به مستملکات ايران
پس از عقب نشيني ايرانيان، يونانيان به پادگان پارس واقع در يونان حمله کرده و آنجا را تصرف نمودند. چندين سال بعد نيز به مستملکات ايران يورش برده و برخي از جزاير غرب آسياي صغير نظير قبرس را به تصرف درآوردند.
علل شکست سپاه ايران
بنابر نوشته مورخان علل شکست ايران در تسخير يونان به اين شرح است:
زيادي شمار نفرات که تامين آذوقه و هدايت ارتش را مشکل ميساخت.
نامناسب بودن اسلحه‌هاي ايرانيان در برابر يونانيان سنگين اسلحه(به غير از هنگ جاويدان باقي سپاه ايران از سلاح‌هاي سبک نظير تبر (!) استفاده ميکردند.)
عدم آشنايي ايرانيان به موقعيت جغرافيايي يونان
اغفال شدن ارتش ايران در سالاميس
بازگشت ناگهاني خشايارشا
ناهمواري جلگه‌هاي يوناني و عدم عادت ايرانيان به جنگ در اين سرزمينها که نيروهاي دريايي و زميني را از حمايت يکديگر محروم ميکرد.
مهمترين علت شکست ايران در اين نبرد روحيه عالي يونانيان بود. چرا که آنان مردماني استقلال طلب بودند و حاضر نبودند که تبعيت ايران را بپذيرند.
داستان استر و مردخاي
اين داستان که به اشاره تورات در زمان خشايارشاه رخ داده مربوط به دختري يهودي است به نام استر(Esther) به معني ستاره) که همسرشاه و ملکه دربار بود. اما سعايتي که وزير خشايارشاه از پسرعموي اين دختر به نام مردخاي(Mordecai) نزد شاه بعمل آورد (کينه اين وزير به دليل تعظيم نکردن مردخاي در مقابل وي بوده است!) سبب دستور قتل عام يهوديان ايران از سوي خشايارشاه شد اما استر و مردخاي با اثبات بي گناهي خويش موجب شدند که شاه دستور قتل وزير خود و خانواده او را بدهد. در مورد صحت اين داستان بين مورخان قديم و جديد اختلاف نظر وجود دارد.
داستان استر و مردخاي
اين داستان که به اشاره تورات در زمان خشايارشاه رخ داده مربوط به دختري يهودي است به نام استر(Esther) به معني ستاره) که همسرشاه و ملکه دربار بود. اما سعايتي که وزير خشايارشاه از پسرعموي اين دختر به نام مردخاي(Mordecai) نزد شاه بعمل آورد (کينه اين وزير به دليل تعظيم نکردن مردخاي در مقابل وي بوده است!) سبب دستور قتل عام يهوديان ايران از سوي خشايارشاه شد اما استر و مردخاي با اثبات بي گناهي خويش موجب شدند که شاه دستور قتل وزير خود و خانواده او را بدهد. در مورد صحت اين داستان بين مورخان قديم و جديد اختلاف نظر وجود دارد.
درباره خشايارشا
خشايارشا مردي عياش بوده و تحت تاثير زنان و خواجه سرايان قرار مي‌گرفته، اما صفاتي عالي نيز داشته بطوريکه يونانيان بزرگ منشي او را ستوده اند. مشهور است که اسکندر وقتي که تخت جمشيد را به آتش کشيد، مجسمه خشايارشا به روي زمين افتاد و اسکندر گفت: آيا بايد بخاطر روح عالي و صفات نيکويت تو را از روي زمين بردارم يا بگذارم که روي زمين بماني تا بخاطر تاخت و تازت به يونان مجازات شوي؟
خشايارشاه در تخت جمشيد که بدستور پدرش داريوش ساخته شده بود قصرهاي ديگري بنا کرد که بر عظمت و شکوه اين اثر باستاني افزود. همين طور کتيبه هايي در کوه الوند و نيز در ارمنستان از خود به جاي گذاشت.
اين پادشاه پس از بيست سال سلطنت (485 تا 465 پيش از ميلاد)توسط يک خواجه به نام ميترادات (مهرداد) به قتل رسيد.
پانويس
1 -
اسپارتي ها بنا بر قوانين ليکورگ فرار کردن از ميدان جنگ را ننگ بزرگي ميدانستند و مجازات آن اعدام بود، حتي وقتي جوانان اين سرزمين به نبرد مي‌‌رفتند مادرانشان به آنها ميگفتند:«پسرم! بر سپر يا با سپر» يعني يا کشته شو تا جسدت را بر روي سپرها بياورند و يا پيروز شو و با سپر برگرد. لذا در فرار يوناني ها از تنگه ترموپيل اسپارتي ها برجاي ماندند و پس از کشته شدنشان يوناني ها بر مزار اين سيصد تن نوشتند: اي رهگذر به اسپارت بگو ما در اينجا خوابيده ايم تا به قوانين کشور خود وفادار باشيم
2 -
تميستوکلس، سالها بعد مورد نفرت آتني ها قرار گرفته و به دربار اردشير درازدست جانشين خشايارشاه، پناه آورد که مورد مهروزي شاه قرار گرفت و حتي از طرف وي به حکومت شهري در آسياي صغير منسوب شد و تا پايان عمر در تبعيت ايران باقي بود

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت توسط سرباز فدایی کوروش


[ ) ] [  ] [ 5 ]


آبان : نام ايزد نگهبان در کيش زردشت

آبان دخت : دخترآبان ، نام زن داريوش سوم

آبتين : نام پدر فريدون پادشاه پيشدادي

آتوسا : قدرت و توانمندي - دختر کورش وزن داريوش اول

آفر : آتش - ماه نهم سال شمسي

آفره دخت : دختر آتش - دختري که در ماه آذر به دنيا آمده است .

آذرنوش‌: شيرين و دل انگيز

آذين : زيور، طاق نصرة‌، تزئين ، آرايش

آراه : نام فرشته موکل روز ٢١ ازماه پنجم درآئين زردشت

آرزو : کام ، مراد ، معشوق ، اميد

آرش: درخشان ، آفتاب ، جد بزرگ اشکانيان - پهلوان کمانگير ايراني در لشگرمنوچهر

آرشام : بسيار قوي - پدر بزرگ داريوش کبير هخامنشي

آرمان : آرزو - خواهش - اميد

آرمين : آرام گرفتن - پسر کيقباد پادشاه پيشدادي

آرميتا: آرامش يافته ، کلمه اي زردشتي است

آريا فر: دارنده شکوه آريائي

آريا : آزاده نجيب - يکي از پادشاهان ماد - مهمترين نژاد هند و اروپائي

آريا مهر : دارنده مهر ايران - از سرداران داريوش سوم

آرين : سفيد پوست آريائي

آزاده : دلير و بي باک ، رها

آزرم : شرم ، مهر ، محبت ، عشق

آزرمدخت : يکي از ملکه هاي ساساني

آزيتا : آزاده

آناهيتا : الهه آب

آونگ : شبنم - نام کردي

آهو: شاهد ، معشوق، يکي از همسران فتحعلي شاه قاجار

آيدا : شاد، ماه - نام تذکمنب

اتابک : پدر بزرگ ، مربي کودکان و شاهزادگان - نام ترکي

اتسز : لاغر و استخواني - از پادشاهان خوارزم

اختر : ستاره ، علم ، درفش

ارد : خير وبرکت ، فرشته نگهبان ثروت - نام چند تن از پادشاهان اشکاني

ارد شير : شير زيبا - اردشير بابکان بنيانگذار سلسله ساسانيان

اردوان : نام پادشاهان معروف اشکاني

ارژن : درختي با چوب بسيار سخت و محکم - نام کردي

ارژنگ : آرايش - کتاب ماني نقاش - ديوي که رستم در هفتخوان اورا کشت

ارسلان : شير، دلير و شجاع - نام پادشاه سلجوقي

ارغوان : نام درختي با گل و شکوفه هاي سرخ رنگ

ارمغان : هديه ، تحقه ، سوغات

ارنواز: نوازش شده اهورا - دختر جمشيد شاه پيشدادي

اروانه : نام گلي کوهي است - نامي کردي

استر : ستاره - بردارزاده مردخاي وزن خشايارشاه

اسفنديار : پاک آفريده شده - پسر گشتاسب که بدست رستم کشته شد

اشکان : منسوب به اشک - بنيانگذار سلطنت پارتها

اشکبوس : پهلوان کوشاني که به کمک افراسياب آمد، اما به دست رستم کشته شد

افسانه : داستان ، سرگذشت ، حکايت گذشتگان

افسون : سحر و جادو ، حيله و تزوير

افشين : با همت - سردار ايراني که بابک خرمدين را دستگير کرد.

اميد : انتظار ، آرزو

انوش (‌ آنوشا ) : استوار و جاويد - دخترمهرداد ششم

انوشروان : دارنده لوح جاويدان - لفب خسرو اول پادشاه ساساني

اورنگ : عقل و کياست ، تخت پادشاهي

اوژن : شکست دهنده ، دشمن برانداز

اوستا : نام کتاب آسماني زردشت

اهورا : صاحب ، فرمانرواي دانا

اياز : بزرگ و پاينده - نام غلام ترک سلطان محمود غزنوي

ايران : محل زندگي آريائيها

ايراندخت : دختر ايران

ايرج : ياري دهنده آريائيها - پسرفريدون ، پادشاه و پهلوان ايراني

ايزديار : کشي که خداوند يار اوست

بابک : پدر کوچک ، جد اردشير ، پسر ساسان

باپوک : کولاک ، نامي کردي

باربد : پرده دار ، موسيقي دان و نوازنده دربار خسرو پرويز

بارمان : لايق - نام سردار افراسياب

بامداد : پگاه ، سپيده دم - نام پدر مزدک

بامشاد : کسي که در سحرگاهان شاد است - نوازنده مشهور دربار ساسانيان

بانو : خانم ، ملکه ، لقب آناهيتا الهه نگهبان آب

بختيار : خوشبخت ، خوش اقبال - استاد رودکي در موسيقي

برانوش : مهندس رومي که پل شوشتر را در زمان شاپور ساساني

برديا : پسر کورش و برادر کمبوجيه

برزو : بلند قامت - پسر سهراب و نوه رستم دستان

برزويه : طبيب مشهور انوشيروان و مترجم کليله ودمنه از هندي به پهلوي

برزين : بلند و تنومند - ازپهلوانان ايران - نام پسر گرشاسب

برمک : از وزيران ساساني - نام اجداد و نگهبانان آتشکده بلخ

بزرگمهر : خورشيد بزرگ - نام وزير دانشمند انوشروان ساساني

بکتاش : بزرگ ايل و طايفه - نامي ترکي

بنفشه : گلي رنگارنگ و زينتي با عمر نسبتا طولاني

بوژان : رشد کرده - نامي کردي

بويان : خوشبو - مامي کردي

بهادر : شجاع و دلاور - نامي ترکي

بهار : شکوفه و گل - سه ماه اول سال شمسي

بهارک : بهار کوچولو

بهاره : بهاري

بهتاش : خوب ومانند

بهداد : نيک آفريده شده

بهرام : پيروز ، ايزد پيروزي درآئين زردشت ، لقب برخي از پادشاهان ساساني

بهديس : خوش رنگ ، خوشگل

بهرخ : زيبا چهره ، قشنگ

بهرنگ : خوش رنگ

بهروز : خوشبخت ، نيکبخت

بهزاد : نيک نژاد - مينياتوريست مشهور صفويان - نام اسب سياوش

بهشاد : خوشحال وشاد

بهمن : نيک انديش - برف انبوه که از کوه فرو ريزد - جانشين اسفنديار

بهناز : خوش ناز‌، باناز ، طناز

بهنام : نيک نام

بهنود : سلامت ، عافيت

بهنوش : کسي که نيک مينوشد

بيتا : بي همتا ، بي مانند

بيژن : ترانه خوان ، جنگجو - پسر گيو و دلداده منيژه

پارسا : پاکدامن ، زاهد

پاکان : پاکها - نامي کردي

پاکتن : نيکو چهر پاکيزه تن

پاکدخت : دختر پاک

پانته آ : همسر آرتاداس که مادها او را به کورش هديه کردند امانپذيرفت

پدرام : آراسته ، نيکو ، شاد

پرتو : روشن ، تابش

پرشنگ : تابش ، آتشپاره

پرتو : روشن ، تابش ، فروغ

پرستو : پرنده مهاجر

پرويز : پيروز - لقب خسرو دوم ، پادشاه ساساني

پرديس : بهشت ، باغ و بستان

پرهام : ازاشخاص بسيار ثروتمند در زمان بهرام گور

پژمان : افسرده ، غمگين

پژوا : بيم و هراس

پرنيا : پارچه حرير

پشنگ : ميله آهني - نام پدرافراسياب

پروانه : حشره اي زيبا که خود را به شعله مي زند

پروين : ثريا ، ستارگان کوچک نزديک به هم

پري : فرشته ، جن ، همزاد

پريچهر : زيبا روي - نام زن جمشيد شاه

پريدخت : دختر پري ، همسر سام نريمان و مادر زال

پريسا : همچون پري

پرناز: پري ناز دار

پريوش : پري روي ، فرشته روي

پريا : کبوتر بال شکسته اي که به دنبال آشيانه مي گردد.

پوپک : هدهد

پوران : جانشين ، يادگار

پوراندخت : نام دختر خسروپرويز

پوريا : پهلوان محمد خوارزمي ملقب به پورياي ولي

پولاد : آهن سخت و کوبيده ، نام پهلوان ايراني زمان کيقباد

پويا : رونده و دونده - نامي کردي

پونه : گياهي خوش عطر و بو که در کنار جويها مي رويد.

پيام : الهام ، وحي ، پيغام

پيروز: کامياب ، فاتح ، نام چند نفر از پادشاهان ساساني

پيمان : عهد ، قول وقرار - عنوان اسامي مردان در فارسي دري

تابان : تابنده ، منور

تاباندخت : دختر تابناک

تاجي : تاجدار ، نام و عنواني در فارسي دري

تارا : ستاره

تاويار : آتشبان - نامي کردي

ترانه : زيبا و صاحب جمال ، سرود ، نغمه

تناز : نازنين ، با ناز و کرشمه - نامي کردي

توران : نام دختر خسروپرويز - سرزمين تور

توراندخت : دختري از توران

تورج : دلاور ، يکي از سه پسر فريدون شاه

تورتک : خروس صحرايي ، قرقاول

توفان : باد سخت

توژال : برف اندک - نامي کردي

تير داد : داده تير ، اشک دوم پادشاه اشکاني

تينا : گل ، نامي کردي

تينو : تشنه ، نامي کردي

جابان : سردار ايراني يزدگرد

جامين : اسم يکي از قهرمانان ايران زمين ، نامي کردي

جاماسب : وزير گشتاسب که با دختر زرتشت ازدواج کرد

جاويد : پايدار ، هميشگي

جريره :‌ نام دختر پيران ويسه که همسر سياوش شد.

جمشيد : پسر طهمورث چهارمين پادشاه پيشدادي

جوان : برنا ، دلير ، شاداب

جويا : جوينده - پهلوان مازندراني بود که بدست رستم کشته شد.

جهان : دنيا ، عالم ، گيتي ، کيهان

جهانبخت : شانس و اقبال جهان

جهانبخش : بخشنده جهان

جهاندار : نگهبان جهان

جهانشاه : شاه جهان - نام يکي از امپراطوران مغول

جهانگير : فاتح جهان - نام پسر رستم

جهان بانو : بانوي جهان ، ملکه جهان

جهاندخت : دختر گيتي

جهان ناز : مايه فخر عالم

جيران : آهو ، نامي ترکي

چابک : زرنگ ، چالاک

چالاک : سريع و زبردست

چاوش : پيشرو و پيش قراول کاروان

چترا : دوازدهمين پادشاه سلسله ماد

چوبين : کنيه و لقب بهرام چوبين سردار انوشيروان

چهرزاد : نام دختر بهمن است که سي سال پادشاهي کرد

خاتون : خانم ، کدبانو ، نامي ترکي

خاوردخت : دختر مشرق زمين

خداداد : خدا داده

خدايار : دوست خدا - فرمانرواي بخارا بوده است

خرداد به : خورشيد داد - يکي از جغرافيدانهاي معروف اسلامي

خرم : شاد و خندان - پهلوان خرم از عهد شاه شجاع است

خرمدخت : دختر شاد و خندان

خسرو : مشهور ، نيک نام - لقب چند تن از پادشاهان ساساني

خشايار : قهرمان ، نيرومند - نام پسر داريوش کبير هخامنشي

خورشيد : درخشنده آفتاب - معشوقه جمشيد درداستان جمشيد و خورشيد

دادمهر : زاده آتش ، نام استاندار پارسي طبرستان

دارا : مالدار، ثروتمند ، از نامهاي خداوند

داراب : نام پسر بهمن پادشاه کياني

داريا : دارنده ، ازنامهايي که در اوستا آمده است

داريوش : نگهبان نيکي - فرزند ويشتاسب از شاهان بزرگ هخامنشي

دانوش : از اسمهائي که در کتاب وامق و عذرا آمده است

داور‌:‌ حاکم عادل ، قاضي

دايان : ماما ، نامي کردي

دريا : بحر ، نام فرزند علاالدين عماد شاه

دل آرا : محبوب و معشوق

دل آويز : دلچسب ، دلکش ، آويزه دل

دلارام : مايه آرامش دل / معشوقه بهرام گور

دل انگيز : گوارا ، مطلوب

دلبر : برنده دل ، يار و معشوق

دلبند : عزيز و گرامي

دلربا : رباينده دل ، محبوب

دلشاد : شادمان و خوشحال

دلکش : جذب کننده دل ، دلربا ، دلپذير

دلناز : آنکه قلب و دلش ناز است

دلنواز : مهربان ، مشفق

دورشاسب : نام جد پنجم گرشاسب ، دور از اسب پادشاه

دنيا : عالم و گيتي

ديااکو: اولين پادشاه مادها در قرن هفتم پيش از ميلاد

ديانوش : دزد دريائي در داستان وامق و عذرا

ديبا : پارجه ابريشمي رنگي ، روي زيبا

ديبا دخت : دختر زيبا ، دختري همچون پرنيان

رابو : نام گلي بهاري - نامي کردي است

رابين : مشاور ، متعمد - نامي کردي است

رادبانو : بانوي بخشنده و جوانمرد

رادمان ( رادمن ) : نام سپهسالار خسرو پرويز ساساني

رازبان : راز دار - عنوان مردان بزرگ در پارسي دري

راژانه : رازيانه - نامي کردي براي دختران

راسا : هموارو صاف - نامي کردي

رامتين : آرامش تن - موسيقي دان عهد ساسانيان

رامش : فراغت ، آسودگي ، راحتي ، نام هيربد زردشتي

رامشگر : خواننده و نوازنده ، خنياگر

رامونا : نگهبان عاقل

راميار : چوپان و گوسفند چران

راميلا : خداي بزرگ ، نامي آشوري است

رامين : معشوقه ويس ، نام يکي از سرداران ايران

راويار : شکارچي - نامي کردي

رژينا : مانند روز - نامي کردي

رخپاک : داراي چهره پاک

رخسار : چهره ، سيما

رخشانه : منسوب به رخش

رخشنده : تابان ، کنايه از خورشيد است

رزميار : رزمنده ، مبارز

رستم : تنومند و قوي اندام ، جهان پهلوان ايراني و قهرمان بزرگ شاهنامه

رکسانا : نوراني ، روشن

روبينا : ياقوت سرخ

رودابه : فرزند تابان ، زن پسرزا ، نام قلعه اي در غرب ايران

روزبه : خوشبخت : بهروز، از موبدان بهرام گور ساساني

روشنک : مشعل دار ، همچنين نام دارويي گياهي است

روناک : روشن

رهام : نام پسر گودرز

رهي : راهي شده ، روان ، مسافر

ريبار : رهگذر ، نامي کردي

راسپينا : پائيز ، لغت زند و پازند

زادبخت : خوشبخت ، خوش اقبال

زاد به : بهزاد ، نيک زاده شده

زاد چهر : داراي نژاد پاک و اصيل

زاد فر : زاده روشني

زال : فرزند سپيد موي سام نريمان و پدر رستم قهرمان ملي ايرانيان

زادماسب : برادر شاپور ساساني ، نام يکي از قضات ساساني

زاوا : داماد ، نامي کردي

زردشت : صاحب شتر زرد و زرين ، پيامبر ايران باستان

زرنگار : طلا کوب ، زرين

زري : طلائي ، زربفت

زرين : طلائي رنگ ، منصوب به زر

زرينه : آنچه منسوب به زر است

زليخا : لغزنده - زن فرعون که عاشق يوسف شد

زمانه : روزگار ، دهر

زونا : گياهي با گل کبود رنگ ، نامي کردي

زيبا : خوشگل ، قشنگ ، خوب ونيکو

زيبار : قبيله اي از کردها ، نامي کردي

زيما : زمين ، لغت اوستائي

زينو : زنده ، پابرجا - نامي کردي

ژاله : شبنم ، قطره

ژالان : گلهاي داراي قطره و شبنم - نامي کردي

ژيار : زندگي ، زندگي شهري - نامي کردي

ژينا : زندگي و حيات - نامي کردي

ژيوار : زندگي

سارا : صحرا ، کوه و دشت - نامي کردي

سارک : سار کوچک ، پرنده اي سياه رنگ وبزرگتر از گنجشک

سارنگ : نام سازي شبيه به کمانچه

ساره : بامداد ، فردا - نامي کردي

ساسان : سوال کننده ، رئيس معبد آناهيد استخر که خاندان ساسانيان به او منسوبند

ساغر : پياله شرابخوري ، جام

سام : سيه چرده - جهان پهلوان ايراني وجد رستم

سامان : ترتيب ، نظام ، زندگي

سانا : سهل و آسان

ساناز : کمياب ، نادر، نام گلي است - اسمي ترکي است

سانيار : حامي و يار و پشتيبان - نامي کردي

ساويز : خوش اخلاق ، مهربان - نامي کردي

ساهي : آسمان صاف - نامي کردي

ساينا : خانداني از موبدان زردشتي ، سيمرغ

سايه : منطقه تاريک پشت هر جسم ، حمايت

سپنتا : مقدس ، محترپ

سپند : اسفند

سپهر : آسمان ، نام فرزند کيخسرو

سپهرداد : بخشيده اسمان - داماد داريوش هخامنشي

سپيدار : درخت سفيد

سپيد بانو : بانوي سفيد و درخشان

سپيده : سحرگاه ، سپيدي چشم

ستاره : کرات آسماني که در شب مي درخشند

ستي : دختر ، سيتا

سرافراز : سربلند ، متکبر

سرور : رئيس ، پيشوا

سروش : شنيدن و فرمانبرداري - فرشته مظهر اطاعت

سرور : شادماني ، خوشحالي

سوبا : شناگر ، فردا

سوبار : اسب سوار - لغت زند و پازند

سنبله : يک خوشه گندم

سودابه : دختر زا - سود ده

سوري : سرخ رو ، نام دختر اردوان پنجم

سورن : خانواده اي در دوره اشکانيان که قدرتمند بودند

سورنا : سردار دلير و خردمند پارتي

سوزان : سوزنده ، ملتهب

سوزه : سبزه ، نامي کردي

سوسن : گلي به رنگهاي سفيد، کبود ، زرد و حنايي

سومار : نام قبيله اي از کردها

سولان : نام گلي است ، نامي کردي

سولماز : زني که پيرو پژمرده نمي شود

سوگند : شاهد گرفتن خدا يا بزرگي را گويند

سهراب : سرخ روي ، نام پسر رستم که در جنگ با رستم فرمانده سپاه تورانيان بود

سهره : پرنده اي خوش آواز، با پرهاي سبز و زرد

سهند : کوه آتشفشان قديمي در آذربايجان

سيامک : مجرد - نام پسر کيومرث

سياوش : دارنده اسب سياه ، فرزند کيکاووس که ناجوانمردانه و بي گناه به قتل رسيد

سيبوبه ‌: مانند سيب ، دانشمند شهير ايراني ، منصف الکتاب

سيما : چهره ، رخ

سيمدخت : دختر نقره اي و سفيد

سينا : مرد دانشمند ، نام پدر شيخ ابوعلي سينا

سيمين : نقره اي ، سفيد ، روشن

سيمين دخت : دختر نقره اي و سفيد

شاپرک : پروانه

شادي : شادماني ، خوشحالي ، شور شادان : شادمان

شادمهر : مهربان ، با محبت

شاران : گردنبند درست شده از بادام - نامي کردي

شاهپور : پسر شاه ، شاهزاده - نام چند تن از شاهان ساساني

شاهدخت : دختر شاه ، شاهزاده خانم

شاهرخ : شاه منظر ، کسي که رخساري همچون شاه دارد

شاهين : پرنده اي شکاري

شاهيندخت : دخت شاهين

شايسته : سزاوار ، لايق

شباهنگ : بلبل ، ستاره کاروان کش

شب بو : نام گلي است که شب هنگام باز مي شود

شبديز: سيه فام ، سيه چرده ، نام اسب خسروپرويز

شبنم : رطوبتي که شب هنگام روي گلها مي نشيند

شراره : گرماي سوزان ، عشق فراوان ، نامي کردي

شرمين : شرمسار ، خجل

شروين : يکي از سرداران معاصر شاپورذوالاکتاف ساساني

شکوفه : گل درختان ميوه دار ، شکفته

شکفته : خندان ، بشاش

شمشاد : درختي زينتي و تقريبا هميشه سبزکه دستمايه بسياري از شاعران است

شمين : خوشبو، خوش عطر

شوان : شبان ، چوپان - نامي کردي

شميلا : از نامهاي ارمني ايراني به معني بانوي بزرگوار

شورانگيز : فتنه انگيز ،‌ ايجاد کننده شور و شوق

شوري : خوش قيافه ، قد بلند- نامي کردي

شهاب : شعله آتش ، سنگ آسماني ، ستاره دنباله دار

شهبار : درخورشاه ، لايق شاه

شهباز : باز سفيد رنگ ، شاه باز

شهبال : پر بزرگ پرندگان

شهپر: پرشاهانه

شهداد : داده و بخشيده شاه

شهرآرا: آنکه به زيبايي مايه آرايش شهراست ، آرايش دهنده شهر

شهرام : رام و مطيع شاه

شهربانو : بانوي شهر ، ملکه ، همسر امام حسين و مادر امام سجاد

شهرزاد : شهرزاده ، بومي - نقال قصه هاي هزار و يک شب

شهرناز : خواهر جمشيد و همسر ضحاک ماردوش

شهرنوش : شيريني شهر

شهروز : شاهروز

شهره : مشهور و نامي

شهريار : پادشاه ، يارشهر ، نام پسر برزوپسر سهراب

شهرزاد : شاهزاده ، فرزند شاه

شهلا : زن سيه چشم

شهناز : شاه ناز - دختري بود از خاندان آل بويه

شهنواز : نوازش شده شاه

شهين : منسوب به شاه

شيبا : نسيم شبانه - نامي کردي

شيدا : آشفته و عاشق

شيده : ‌خورشيد ، درخشان

شيردل : پهلوان و دلاور

شيرزاد : شير بچه ، همچون شير

شيرنگ : به رنگ شير ، مانند شير

شيرو : پهلوان معاصر با گشتاسب ، نام سردار فريدون

شيرين دخت : دختر شيرين

شيما : دخترانه ، نامي کردي

شينا : قدرتمند ، توانا - نامي کردي

شيرين : مطبوع و گوارا ، معشوقه خسرو پرويز

شيوا : شيرين بيان ، خوش زبان ، ايزد بزرگ هنديان باستان

طوس : فرزند نوذر پهلوان ايراني شاهنامه

طوطي : پرنده سبز رنگ و سخنگوست و نام برخي زنان در فارسي دري است .

طهماسب : داراي اسب قوي - نام پسر منوچهر

طهمورث : روباه تيزرو و قوي ، پادشاه پيشداديان و پدر جمشيد

طرلان : باز شکاري - نامي ترکي است

غوغا : آشوب ، هياهو

غنچه : گل نشکفته ، کنايه از دهان معشوق

فتانه : از نامهاي کردي براي دختران

فدا : قرباني ، نامي کردي

فراز : بلندي و شکوه

فرامرز : شکوه مرزداري - نام پسر رستم دستان

فرانک : سياه گوش ، نام مادر فريدون ، نام همسر بهرام گور ساساني

فراهان : محل شکوه و جلال

فربد : مناعت ، بزرگي

فربغ : شکوه خداوند

فرجاد : دانشمند و فاضل

فرخ : تابان و زيبا - نام يکي از اميران سيستان در عهد سلجوقيان

فرخ پي : نيک پي و نيک قدم

فرخ داد : مبارک آفريده شده

فرخ رو : داراي صورت زيبا

فرخ زاد : مبارک زاد ، خجسته زاد ، رستم فرخزاد سردار معروف ساسانيان است

فرخ لقا : دراي چهره زيبا ، خوشگل

فرخ مهر : زيبا چون خورشيد

فرداد : داده شکوه وزيبائي

فرديس : بهشت ، بوستان

فرين : يگانه ، شکوه دين ، مخفف فروردين ماه اول بهار

فرزاد : زاده فرو شکوه

فرزام : شايسته و لايق - نامي کردي

فرزان : عاقل ، حکيم ، دانشمند

فرزانه : دانشمند ، عاقل و عالم

فرزين : عالم ، وزير دربار

فرشاد : شا دمان ، مسرور ، خوشحال

فرشته : فرستاده الهي و آسماني

فرشيد : درخشانتر ، نام برادر پيران ويسه

فرمان : دستور ، حکم

فرناز : داري ناز فراوان

فرنگيس ( فري گيس ) : نام دختر افراسياب و همسر دوم سياوش

فرنود : دليل و برهان

فرنوش : شکوه ، نام پادشاه باستاني ماد

فرنيا : نامي براي پسران

فروتن : افتاده حال ، متواضع

فرود : پائين - نام پسر سياوش ، نام پسر کيخسرو نام پسر خسرو پرويزو شيرين

فروز : روشنائي ، روشني

فروزان : تابان ، درخشان

فروزش : روشني ، تابناک

فروزنده : درخشان ، درخشنده

فروغ : روشنائي ، تابش

فرهاد : عاشق افسانه اي شيرين

فرهنگ : شکوه ، ادب ، تربيت

فرهود : صداقت و راستي در دين

فربار : همراه خوب و شايسته

فريبا : زيبا و فريبنده

فريد : بي همتا، نامي کردي

فريدخت : دختر بي همت

فريدون : داراي شکوهي اينچنين ، پادشاه پيشداري که بر ضحاک ماردوش غلبه کرد

فريمان : فر و شکوه ايمان

فريناز : عشوه گر ، پريناز

فرينوش : شکوه شيرين

فريوش : زنگ ، همان پريوش هم هست

فيروز : پيروز و مظفر

فيروزه : سنگي گرانبها با رنگ فيروزه اي

قابوس : معرب کاووس است

قباد : سرور گرامي ، شاه محبوب ، پدر کيکاوس از پادشاهان کياني

قدسي : بهشتي ، روحاني

قزل ارسلان : شير سرخ - نام دوتن ازاتابکان آذربايجان - نامي ترکي

کابان : کدبانو ، نامي کردي براي دختران

کابوک : کبوتر ، نامي کردي براي دختران

کارا : فعال و کوشا

کارو : از نامهاي ارمني ايراني به معني نويد دهنده

کاراکو : نام يکي از سرداران ماد

کامبخت : کسي که بخت به کام اوست

کامبخش : آرزو دهنده ، مراد بخش

کامبيز : صورت فرانسوي (( کمبوجيه )) پسر کورش است

کامجو : کامجوينده

کامدين : يکي از دانايان دين زردشت

کامران : سعادتمند و خوشبخت

کامراوا : به مقصود و مراد رسيدن

کامک : آرزو و خواهش کوچک

کامنوش : کامروا ، خوشبخت

کاميار : کامروا و پيروز

کانيار : معدن شانس ، نامي کردي

کاووس : پادشاه توانا - از پادشاهان کياني و پسر کيقباد

کاوه : آهنگر معروف ايران باستان که عليه ضحاک قيام کرد

کتايون : جهان بانو ، دختر قيصر روم و مادر اسفنديار

کرشمه : ناز و غمزه

کسري : معرب خسرو است

کلاله : موي پيچيده ، دختري با موهاي مجعد

کمبوجيه : نام پسر کورش کمبوجيه است

کوشا : کوشنده ، ساعي

کهبد : خداوند کوه ، عابد

کهرام : رام شده کوه نام برادر و سردار افراسياب

کهزاد : زاده کوه ، کسي که در کوه زائيده شده است

کيارش : شهريار بزرگ

کيان : پادشاه ، اميران

کيانا : فرستاده ، نامي کردي

کيانچهر : داراي چهره پادشاهان

کياندخت : شاهدخت ، دختر شاه

کيانوش : بسيار شيرين ، نام يکي از دو برادر فريدون در شاهنامه

کياوش : بزرگوار - نام پدر کيقباد

کيخسرو : پادشاه نيکنام ، نام پسر سياوش و سومين پادشاه کيانيان

کيقباد : پادشاه محبوب - پدر کيکاوس و سر سلسله کيانيان

کيکاووس : سياه چرده ، سبزه ، نام پسر کيقباد و پدر کياوش

کيوان : سياره زحل و دومين سياره منظومه شمسي پس از مشتري است .

کيوان دخت : دختر سياره کيوان

کيومرث : نخستين انسان ، و به گفته شاهنامه نخستين پادشاه

کيهان : جهان و گيتي

کياندخت : دختر گيتي

کيهانه : جهان کوچک

گابان : يکي از ياران کرد پيامبر اسلام ( ص ) که به استقبال اسلام رفت

گئومات : نام پسر کورش که ادعاي پادشاهي اما داريوش او را اسير ، و کشت

گرد آفريد : پهلوان زاده شده

گردان : پهلوانان ، يلان

گرشا : به ر وايت شاهنامه همان کيومرث اولين پادشاه است

گرشاسب : صاحب اسب لاغر ، پهلوان ايراني و جد رستم

گرشين : شعله آبي ، نامي کردي براي دختران

گرگين : منسوب به گرگ ، پسر ميلاد از پهلوانان زمان کيخسرو

گزل : زيبا ، نامي ترکمني است

گشتاسب : صاحب اسب رمنده ، پدر داريوش هخامنشي

گشسب : دارنده اسب نر

گشسب بانو : دختر رستم و زن گيو

گل : گياهان رنگي کوچک که دستمايه شاعرانند

گل آذين : حالت قرار گرفتن گلها روي شاخه ها

گل آرا‌ :‌ آراينده گل

گلاره : تخم چشم ، نامي کردي

گل افروز : فروزنده گل

گلاله : دسته گل

گل اندام : آنکه اندامش مانند گل است

گلاويز : گياهي براي زينت گل

گلباد : داري بوي گل

گلبار : پرگل ، گل افشان

گلبام : گلبانگ

گلبان : نگهدارنده گل

گلبانو : بانوي چون گل

گلبرگ : هر يک از برگهاي يک گل ، مثل برگ گل

گلبو : معطر ، خوشبو

گلبهار : مثل گل بهاري

گلبيز : گل افشان

گلپاره : تکه گل ، پاره اي از گل

گلپر : برگ گل ، پر گل

گلپري : پري همچون گل

گلپوش : پرازگل ، پوشيده از گل

گل پونه : کسي که چهره اش به لطافت گل است

گلچين : باغبان ، عاشق گل ، کسي که گل مي چيند .

گلدخت : دختر گل

گلديس : به رنگ گل ، مانند گل

گلربا : رباينده گل

گلرخ : بسيار زيبا همچون گل

گلرنگ : به رنگ گل ، شرابي رنگ

گلرو : زيبا و سرخ رو

گلشن : گلزار و گلستان

گلريز : ريزنده گل

گلزاد : زائيده گل

گلزار : گلستان ، جاي پرگل

گلسا : مثل گل

گلشيد : درخشان چون گل

گلنار : گل انار ، شکوفه انار

گلناز : کسي که ناز و غمزه اش مثل گل است

گلنسا : گل بانو ، خانم گل

گلنواز : نوازش شده گل

گلنوش : شيرين مثل گل

گلي : مانند گل ، قرمز رنگ

گودرز : از پهلوانان عهد کاوس وکيخسرو و يکي از پادشاهان معروف اشکاني

گوماتو : انقلابي زمان مادها که براي براندازي مادها و هخامنشيان قيام کرد

گهر چهر : آنکه چهره اش همچون گوهر است

گوهر ناز : کسي که همچون گوهر نازش گرانبهاست

گيتي : دنيا ، جهان ، عالم

گيسو : موي بلند زنان

گيلدا : طلا

گيو : پهلوان نامي شاهنامه و پدر بيژن

لادن : گلي به رنگهاي زرد و نارنجي

لاله : گلي که رنگهاي گوناگون دارد و معروفترين آن لاله سرخ و صحرائي است

لاله رخ : کسي که روي همچون لاله دارد

لاله دخت : دختر لاله

لبخند : تبسم

لقاء : چهره ، سيما

لومانا : نام محلي در کردستان ، نامي کردي براي دختران

لهراسب : داراي اسب تندرو ، از پادشاهاي کياني و پدر گشتاسب

مارال : آهو ، نامي ترکي

ماري : کبک ماده ، نامي کردي

مازيار : اورا مزدايار - پسر قارون فرمانرواي طبرستان

ماکان : نام پسر يکي از سران ديالمه

مامک : مادر کوچک و مهربان

مانا : نام خداوند بزرگ و نام يکي از دولتهاي ماد ، نامي کردي

ماندانا : دختر آژدهاک و مادر کورش هخامنشي

مانوش : کوهي که منوچهردربالاي آن متولد شده است

ماني : پيامبر ايراني در زمان شاپور ساساني

مانيا : خسته شده ، نامي کردي

ماهان : منسوب به ماه

ماهاندخت : دختر ماهان

ماه برزين : يکي از بزرگان دولت ساسانيان

ماه جهان : زيباي جهان

ماهچهر : زيبا رو ، قشنگ

ماهدخت : دختر ماه

ماهور : تابناک - نامي کردي

ماهرخ : آنکه صورتي چون ماه زيبا دارد

ماهزاد : زاده ماه

مردآويز: جنگنده و دلاور

مرداس : مرد آسماني - نام پدر ضحاک که مرد نيکي بود و بدست پسرش کشته شد

مرزبان : مرزدار - مرزبان بن رستم نويسنده کتاب مرزبان نامه

مرمر : ازسنگهاي آهکي که صيقلي و جلا پذير است ، سنگ مرمر

مزدک : خردمند کوچک - مردي که در زمان ساسانيان ادعاي پيغمبري کرد اما کشته شد

مژده : نويد ، بشارت

مژگان : مژه ها

مستان : شادان ، شادمان

مستانه : خوشحال ، مانند مست

مشکاندخت : دختر خوشبو

مشکناز : مشک ناز دار

مشکين دخت : دختر مشک آلود و معطر

منيژه : پاک و سفيد روي - نام دختر افراسياب

منوچهر : کسي که چهره بهشتي دارد - از پادشاهان پيشدادي

مهبانو : بانوي بزرگ ، بانوي همچون ماه

مهبد : يکي از وزيران انوشيروان ساساني

مه داد : از فرماندهان نظامي پارسيان ويکي از نامهاي دوران هخامنشي

مهتاب : ماه تابان ، ماه تابناک

مهديس : ماهرو ، زيبا ، خوشگل

مه جبين : انکه پيشانيش مانند ماه درخشان است

مه دخت : ماه دخت ، دختر ماه

مهر آذر : يکي از موبدان پارس در زمان انوشيروان - خورشيد آذر

مهر آرا : آرايش دهنده مهر

مهر آسا : همچون خورشيد زيبا روي

مهر آفاق : خورشيد افقها

مهر افرين : عشق آفرين ، آفريننده عشق

مهرآب : کسي که فروغ خورشيد دارد - نام جد مادري رستم

مهرداد : بخشنده ماه

مهر افزون : بالا برنده عشق و محبت

مهرام : رام شده ماه

مهران : منسوب به مهر است و يکي از خاندانهاي عصر ساساني

مهراندخت : دختر مهر و محبت

مهرانديش : داراي انديشه با مهر و محبت

مهرانفر : شکوه

مهرانگيز : ايجاد کننده مهر و محبت و عشق مهرپويا : پوينده مهر

مهرداد : داده خورشيد - نام چند تن از پادشاهان اشکاني

مهر دخت : دختر آفتاب

مهرزاده ‌: زاده خورشيد ، زيبا روي

مهرناز : ناز خورشيد

مهرنوش : خورشيد جاويدان - يکي از پسران اسفنديار که بدست فرامرز کشته شد

مهرنکار : آرايش دهنده خورشيد ، مهر آرا- نام يزدگرد

مهرنيا : ازنژاد مهر

مهروز : آنکه روزي چون خورشيد دارد

مهري : منسوب به مهر ، منسوب به خورشيد

مهريار : دوست خورشيد

مهسا : مانند ماه زيبا روي

مهستي : ماه هستي ، ماه روزگار ، گرانبهاترين

مه سيما: آنکه صورتي چون ماه دارد

مهشاد : ماه شادمان

مهشيد : پرتوماه

مهنام : آنکه نامش چون ماه است

مهناز : نازماه

مهنوش : ماه هميشگي

مهوش :‌ مانند ماه

مهيار : يار ماه ، نام پسر داريوش سوم هخامنشي

مهين : ماه زيبا رو

مهين دخت : دختر بزرگ

ميترا : دوستي و محبت و مهر

ميخک : گلي زيبا به رنگهاي قرمز، سفيد ، صورتي وزرد

ميلاد : گانش آموز ، شاگرد - نامي کردي

مينا : گلي کوچک و زينتي ، گردنبند

مينا دخت : دختر مينا

مينو : بهشت ، جنت

مينودخت : دختر بهشت ، دختر پاک

مينو فر : داراي شکوه بهشتي

نادر : کمياب ، بي همتا - نادر شاه افشار سر سلسله افشاريه درايران

ناز آفرين : معشوقي که ناز فراوان مي کند

نازبانو : بانوي ناز دار

نازپرور : پرورش يافته در ناز

نازچهر : کشي که چهره ناز دارد

نازفر : داراي شکوه

نازلي : پرناز و غمزه - نامي ترکي براي دختران

نازي : با ناز ، اهل ناز

نازيدخت : دختر ناز

نامور : مشهور ، ارزنده

ناهيد : پاک و بي آلايش - نام مادر اسفنديار و مادر اسکندر

ندا : آواز ، بانگ ، فرياد

نرسي : فرشته وحي در اوستا - نام پسر شاپور نوه اردشير بابکان

نرگس : گلي خوشبو و زيبا

نرمک : زيبا و لطيف - نامي کردي براي دختران

نرمين : لطيف و ملايم

نريمان : پهلوان ، دلير - نام پدر سام

نسترن : گلي سفيد و زيبا از گونه هاي نرگس

نسرين : گلي سفيد و پر برگ

نسرين دخت : دختر نسرين

نسرين نوش : نام همسر بهرام گور

نکيسا : نوازنده و خواننده دربار خسرو پرويز ساساني

نگار: نقش ، بت ، صنم

نگاره : شکل داراي نقش و نگار

نگارين : نقاشي شده

نگين : گوهر قيمتي

نوا : ناله ، آواز

نوش ( انوش ) : زندگي جاويد

نوش آذر : آتش جاويدان - از آتشکده هاي عصر ساساني

نوش آور : چيزي که زندگي و حيات مي آورد

نوشا : نوشنده ، آشامنده

نوش آفرين : افريننده شادي و شيريني

نوشدخت : دختر شاد

نوشروان ( انوشيروان ) : جاويدان ،‌ اولين خسرو ساساني

نوشفر : شکوه جاويد

نوشناز : داراي ناز و اداي شيرين

نوشين : گوارا و شيرين

نويد : مژده و بشارت

نوين : تازه ، جديد

نوين دخت : دختر تازه به دنيا آمده

نيش ا : خال و نشانه - نامي کردي براي دختران

نيک بين : خوش بين

نيک پي : پاک نژاد

نيک چهر : خوشگل و زيبا

نيک خواه : شخص خير خواه و خيرانديش

نيکداد : بخشنده نيکي

نيکدخت : دختر پاک و نيکو

نيکدل : دل پاک

نيکزاد : زاده نيکي و پاکي

نيلوفر : گل پيچک و زينتي به رنگهاي سفيد و سرخ وآبي

نيما : لقب علي اسفندياري پدرشعر نو درايران ، نيما يوشيج

وامق : دوست دارنده ، عاشق - عاشق عذرا

ورجاوند : ارجمند - به اعتقاد زردشتيان کسي که درآخر زمان ايران را آباد مي کند

وريا : پيدار، آگاه - نامي کردي براي پسران

وشمگير : شکارچي بلدرچين - نام نام پسر وردانشاه از مولوک ديالمه

وهرز : نام مرزبان کشور يمن درعهد انوشيروان

وهسودان : نيک آسوده و آرام - عنوان يکي از سلاطين آذربايجان

ويدا : آموزنده و تعليم دهنده

ويس : نام معشوق رامين در داستان ويس و رامين

ويشتاسب : صاحب اسبان فراوان

ويگن : از اسمهاي ارمني ايراني به معني جهش و پرش

هژير : خوب چهره ، نام يکي از پسران گودرز که بدست سهراب کشته شد

هخامنش : دوستار انديشه - نام جد کورش کبير

هربد( هيربد ) : حاکم آتشکده ، موبد موبدان

هرمز : اهورمزدا ، خداي بزرگ ايرانيان - نام پسر بهمن و نام پسر انوشروان

همايون : مبارک ، خجسته - نام تني چند از پادشاهان هندوستان

هما : فرخنده ، مبارک ، مرغ سعادت - نام دختر گشتاسب و خواهر اسفنديار

همادخت : دختر مبارک و فرخنده بخت

همدم : رفيق و مونس و همزبان

همراز : محرم اسرار

همراه : دوست و يار موافق

هنگامه : غوغا ، شلوغي ، دادوفرياد

هوتن : خوش اندام ، نام يکي از متحدان داريوش درحمله به مغان

هور : خورشيد ، آفتاب

هورتاش : همچون خورشيد

هورچهر : تابان روي ، زيبا

هورداد : فرستاده و داده خورشيد

هوردخت : دختر خورشيد

هورزاد : زاده خورشيد

هورمند : شبيه خورشيد

هوروش : خورشيد مانند ، مثل خورشيد

هوشنگ : هوش و درايت - نام يکي از سلاطين پيشدادي و فرزند سيامک

هوشيار : با هوش و آگاه

هومان : نيک انديش ، نام يکي از سرداران افراسياب و نيز نام برادر پيران ويسه

هومن : نيک منش

هونام : خوشنام ، نيکنام

هويدا : آشکار و نمايان

هيتاسب : صاحب اسب بسته شده

هيرمند : يکي از القاب گستاسب ، آتش پرست

هيما : اشاره ، نامي کردي براي دختران

هيوا : اميد وآرزو - نامي کردي براي دختران و پسران

يادگار : آنچه از انسان بجاي ماند - پسر پادشاه گرجستان

ياسمن ( ياسمين ) : گل زيبائي به رنگ سفيد و زرد و کبود

ياشار : عمر کننده ، نامي ترکي براي پسران

ياور : کمک و همدست و يار

يزدان : خداوند ، آفريدگار هستي

يگانه : بي نظير ، بي مانند

يوشيتا : پهلواني از خاندان (( فريان )) نامي اوستائي

حال خود قضاوت کنید این نام ها زیباست یا نامهای تازی............

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت توسط سرباز فدایی کوروش


[ ) ] [  ] [ 5 ]


صفحه نخست | پست الکترونیک | بلاگفا | قالب های پارسی

This template designed by Mehran Rostami . Copyright © 2006 ParsTheme.mihanblog.com

12 or 24 hours timer